میگن دل شکسته رو عزیز دل شکسته میشناسه . گریه پنهون شب رو نگاه خسته میشناسه . حتی
اگه هیچی نگی سکوتت پر از غمه . خنده بی رنگ لبات معنی اشک نم نمه ...
این روز برخلاف روزهای دیگه متفاوته . این روز روز شروع شدن بدبختیامه بدون این که خبر داشته باشم .
این روز روز مقدسیه . روزیه که همه عاشقا چشیدن ...
با سیاوش رفتیم بازار و بعد ناهار برگشتیم خونه . خونه مون هیشکی نبود . دلم تنگیده بود . دلم نگینو
میخواست . بازم دلم هوای پارک رو کرده بود البته با نگین . دیگه دلم نمیخواست به نگین زنگ بزنم . دلم
نمیخواست مزاحمش شم . فقط برای اون روز چون میدونستم مهمون دارن . یا شایدم رفتن مهمونی .
فردا صبحش مامانم اینا با خونواده خالم از مسافرت برگشتن . صبح زود بود . منو سیاوش تا نصف شب
وب گردی کرده بودیم خسته بودیم حتی توپ هم نمیتونست ما رو از خواب بیدار کنه . ولی یه دفعه ای
زنگ خونه زده شد . ما تو خواب بودیم و هیچ کدوممون حاضر نبودیم خوابمونو بهم بزنیم و در رو باز کنیم .
هیچ کدوممون در رو باز نکردیم . بالاخره بابام نگران شده بود و از دیوار حیاط اومد و از بالکن پنجره افتاد و
اومد خونه . البته من خودم بهش یاد داده بودم . هر وقت کلید نداشتین این کار رو بکنین . خنده دار در
عین حال کارساز ...
اومد و ما هم تو حال خوابیده بودیم . بعد در خونه رو باز کرد وسایل ها رو آوردن خونه و بعدش بابام اومد
یه لگد به من و سیاوش زد گفت : یک دو سه برپا ... ولی هیچ کدوممون پا نشدیم . وقتی خالم اینا
اومدن دیگه سرو صدا زیاد شد مجبور شدیم پا شیم . بالاخره وقتی پا شدم آبجی کوچولوم پرید بغلم .
گفت : داداشی خیلی دلم تنگ شده بود . برات کلی چرت و پرت خریدیم ( به خرت و پرت میگفت چرت و پرت )
بعد همه زدن زیر خنده . بعد آبجیم گفت : رضا داداش ببین عروسکم رو . یه عروسکی گرفته بود دو برابر
خودش . عروسک شاسخین بود چی بود از اونا ...
بالاخره بلند شدیم و وسایل هاشونو آوردن خونه و ...
بعد نهار سیاوش اینا رفتن خونه خودشون و بازم دلم برا سیاوش تنگید ... هوا داشت غروبی میشد که
بابام اینا برای دید و بازدید عید رفتن خونه مامانبزرگم اینا . من که رفته بودم دیگه با اونا نرفتم . موندم
خونه . وقتی بابام اینا رفتن . زنگ زدم به نگین . چون واقعا خیلی دلم هواشو کرده بود . دست خودم
نبود . یه احساس وابستگی داشتم . علاقه مند شده بودم . باید زنگ میزدم وگرنه دق مرگ میشدم .
زنگ زدم برداشت :
-الو سلام نگین
- سلام رضا ( دوباره عید رو تبریک گفت )
-عید تو هم مبارک . حالت خوبه ؟
- آره رضا خوبم تو چطوری ؟
-خداروشکر منم خوبم . نگین نرفتین مسافرت ؟
-نه بابا قرار بود بریم ولی نشد . بهتر
-امروز میشه همدیگه رو ببینیم ؟
-ممممممممممم آره چرا که نه . امروز من کار مهمی ندارم . همون پارک همیشکی میای دیگه ؟
-آره نگین . من یه ساعت دیگه اونجام . چطوره ؟
-باشه میام .
-خدافظ
صحبت هامون چند دقیقه طول نکشید . دوتامونم دوس داشتیم همدیگه رو ببینم . نمیخواستیم فقط
حرف بزنیم .
هیچ وقت نمیدونستم اون روز روز آخریه که باهاش قرار میزارم . یا آخرین باریه که میبینمش . اگه
میدونستم هیچ وقت باهاش قرار نمیذاشتم . خب این قانون طبیعته باید یه روزی میشد که این روز سر
میرسید . ولی چرا قانون اینطوریه ؟
چرا همه عاشقا بهم نمیرسن . میشه یه روزی شه که این اتفاق نیفته ؟
نمیخوام داستان سازی کنم . نمیخوام به دور از واقعیات بنویسم ولی این قسمت من بود که روز آخرمون
میفتاد به روزی که هوا غروبیه . تقدیرمون بی تابی میکرد واسه این روز و سرنوشتمون داشت به
سطرهای جدایی نزدیک میشد . نزدیک و نزدیک تر
ساعت قرار شد . من تو پارک منتظر نگین بودم . رو همون میز و صندلی همیشگی . تقریبا پارک برخلاف
روزهای دیگه یه خورده ساکت بود .حتی منظره پارک هم غمگین شده بود . پارک پیر شده بود . درسته
درخت ها برگ دار شده بودن ولی نه مثل این که داشتن به حال نگین برگ میریختن . نگین با یکی از
دوستاش سر رسید . خوشحال شدم به خاطر این که دوستشم آورده بود . چون اینطوری بهتر
میتونستیم صحبت کنیم و نگین هم از آدمای اطرافش نمیترسید ...
سلام داد و نشست . دوستش هم سلام داد و نشست . بعد از حال و احوال پرسی نگین به دوستش
اشاره کرد بره رو یکی دیگه نیمکت بشینه . دوستش وقتی میخواست بره من نزاشتم . گفتم بزار
بشینه . ما که حرف خاصی نمیزینم . دوستت بشنوه اشکال نداره . انگار این سکانس هم یکی از
سکانسی بود که تقدیر واسمون ساخته بود .
من شروع کردم به صحبت کردن درمورد خودمون . بعد صحبت به جایی رسید که نگین گفت : رضا
میدونی چی شده ؟ این اتفاق خیلی وقته افتاده ولی نمیخواستم بترسونمت و بهت بگم . آبجیم فهمیده
باهات دوستم . و به خودمم گفت منم انکار نکردم . بهم گفت اگه مامان بدونه منو میکشه . گفتم : نگران
نباش کار به اونجاها نمیکشه . ولی من برخلاف این صحبت هام خیلی ترسیده بودم . چون واقعا تو
همچین موقعیت هایی قرار نگرفته بودم . اولین بارم بود.
بعد گفت : یه جیز دیگه . قول بده جدی نگیریش . گفتم : باشه قول میدم بگو .
گفت : اگه ما از این شهر بریم به یه شهره دیگه تو چیکار میکنی ؟
من یه مکث طولانی کردم و گفتم : خب واقعا سخته . گفت : آره سخته . خیلی سخته .
گفتم : مگه میخوایین برین ؟ آره ؟
گفت : گفتم قول دادی جدی نگیریش . قرار نیست بریم . فقط یه سوال بود ...
راستش من یه خورده نگران شدم . نمیدونستم پشت قضیه چیه . ولی انگار یه اتفاقاتی باید میفتاد .
من از خونواده نگین اطلاعات کافی نداشتم . به همین خاطر سعی میکردم درباره باباش و مامانش
بپرسم .
گفتم : نگین تو بابات چیکاره ست ؟ گفت : معلمه
گفتم : معلم ؟؟؟؟ گفت : آره چیه مگه بده ؟ گفتم : نه تو کدوم ناحیه ؟ گفت : ناحیه یک
افسوس خوردم . گفت: بابای تو چیکاره ست ؟ گفتم : کارمند آموزش و پرورش . ولی ناحیه دو
گفت : اگه یک بود خیلی بدتر میشد نه ؟ گفتم : واسه چی ؟
گفت : خب اگه یه روز بابام تو رو میدید میومد باباتو تو اداره در میاورد ...
بعد سه تایی زدیم زیر خنده . گفتم : آره راس میگی .
گفتم خب از خونوادت بگو . یادمه دفعه اول قرارمون زیاد دربارش صحبت نکردیم . نه ؟
گفت : آره . اگه اصرار داری میگم . خب بابام که گفتم . مامانم هم خونه داره . وضع مالیمونم خداروشکر
خوبه . یه خاله دارم و سه تا دایی و ...
خب تو چی ؟ تو بگو . گفتم : منم خب میدونی که بابام اداریه . مامانم خونه دار . وضعمون خوبه . دوتا
خاله دارم و دایی ندارم . و اینم میدونی که یه آبجی کوچولو دارم اسمش اناهیتا ست . همین ...
بعد نگین شروع کرد به معرفی کردن دوستش . رضا فکر کنم این یکی دوستمو ندیده باشی . خب این
برخلاف اون یکی ها خیلی آرومه و سنگینه . عین خودم . دوستش دارم . ولی اون یکی دوستام خیلی
شلوغن .
گفتم : اسمش چیه ؟ گفت : زهرا . گفتم : خوشبختم زهرا خانوم . تشکر کرد .
به نگین گفتم : خوش به حالت که دوستای خوبی مثل خودت داری . ایشاله دوستیتون همیشه پابرجا
بمونه .
نگین یه خورده لوس شد گفت : مرسییییییییییییی
نگین گفت : رضا درس ها داره شروع میشه هااا . من خیلی استرس دارم . گفتم : استرس واسه چی ؟
مگه مهرماهه . خب سه ماهه دیگه اونم میریم راحت میشیم .
گفت : آره ولی فکر نکنم تا آخرای خرداد همدیگه رو ببینیم . منم دلم تنگ میشه واست . گفتم : آره منم
همینو میخواستم بگم شاید دیگه نبینیم . ولی سعی میکنیم که باهم صحبت کنیم . هان ؟
گفت : دستت درد نکنه میخوای صحبت نکنیم ؟ من که میمیرم .
گفت : خب رضا جون انگار دیره ما باید بریم . اجازه میدی ؟ گفتم : خواهش میکنم .
پا شدیم . خدافظی کردیم و نگین و دوستش رفتن ...
بازم مثل همیشه دلتنگی بعد از نگین اومد سراغم ولی وقتی حرفاشو یادم میاوردم خوشحال میشدم .
هر شب میومدمو حرفاشو ازبر میکردم . و سعی میکردم تو دفترم بنویسم .
آخییییییییییییییی .
روزهای تعطیلاتمون مثل یه چشم به هم زدن میگذشت . تا این که اولین روز مدرسه بعد از تعطیلات
نوروزی شد .
اومدیم مدرسه . تو حیاط کلاس همه داشتن صحبت میکردن . من هم رفتم یه گوشه منتظر علی موندم
و مرتضی . اونا رو نتونستم پیدا کنم ولی همکلاسی هام یکی یکی اومدن و عید رو تبریک گفتیم و دست
دادیم . بالاخره کلاس شروع شد . اولین زنگ ادبیات داشتیم . اومد . معلم یه خورده ریش هاش سفید
شده بود . و یه خورده هم ناراحت و غمگین . بعدا فهمیدیم که داداشش فوت کرده بوده . این تعطیلات
برای بعضی ها خاطره های خوبی به جا میزاره و برای بعضی ها هم خاطره بد .
واسه منم شاید خاطره خوبی بود ولی رفته رفته داشت به خاطره بد تبدیل میشد . یه جورایی تلخ و
شیرین بود ...
اتفاق جالبی تو کلاسمون نیفتاد . زنگ آخر شد و بالاخره زنگ تموم شد و همه برگشتیم خونه . من
ترجیح دادم تنهایی بیام خونه . دیگه روزا طولانی شده بود و وقت برگشتن از مدرسه دیگه هوا تاریک
نبود .
کوله مو انداختمو شروع کردم به قدم زدن و خارج شدن از کوچه مدرسه . وقتی رسیدم سر کوچه بابام
اینا وایستاده بودن و منتظر من بودن . نمیدونم شاید کار داشتن . رفتم سوار شدمو گفتم چه عجب ؟
چی شده جایی میخواییم بریم ؟
گفتن نه همینطوری اومده بودیم بازار واسه خرید وسایل خواستیم تو رو هم برداریم . اومدیم خونه و
اونشب مهمون داشتیم . همکارای بابام با خونواده شون اومده بودن خونه ما .
همکار بابام یه پسر داشت به اسم علی اصغر اونم اومده بود . با اصغر همصحبت شدیم و گفت میخوام
اتاقت رو ببینم . آوردمش اتاق خودم . نشستیم گفت : چه خبر رضا ؟ کم پیدایی ؟
چند باری اصغر رو دیده بودم و صحبت کرده بودیم . اصغر گفت : نمیدونی چقد دلم هواتو کرده بود رضا .
فقط امروز بهونه خوبی بود تو رو ببینم . گفتم : عجـــــــــب یکی دلش تنگید واسه ما .
نیش خندی زد و از درس و مدرسه واسه هم صحبت کردیم . اونشب به خاطر اصغر تموم غصه هام از یادم
رفت .
چند روز گذشت تا این که یه روز وقت برگشتن از مدرسه تو کوچه دو تا پسر رو دیدم که داشتن تو کوچه
مینا اینا پرسه میزدن . من به اون دوتا پسر چند روزی بود شک کرده بودم . چون بازم تکرارا اونا رو تو
کوچه مینا اینا دیدم دیگه باورم شد یه خبراییه . مینا بازم چند نفر رو دنبال خودش کشیده بوده تا
خونشون . بعدا فهمیدم که اصلا اینا مزاحمن و مینا هم دوست نداره با اینا بگرده . اونشب همش اون دو
تا پسر تو کوچه بودن . از شانس بد بابا و مامان مینا خونه نبودن . منم کاری به کار اونا نداشتم و منم
چون فضولیم گل کرده بود چراغ های اتاق رو خاموش کردم و پنجره خونمونو باز کردم که پنجره اتاق مینا رو
به روی پنجره اتاق من بود و وسطش یه کوچه .
من متوجه حرفاشون نمیشدم . چون هر چند دقیقه یه بار صحبت میکردن اونم خیلی کوتاه ولی اینو
متوجه شدم که مینا گفت : واسه چی دارین پرسه میزنین خب برید دیگهههه .
واسه محله ما هم دوتا مامور گذاشته بودن . که مامورها تا خواستن بیان کوچه مینا اینا رو سرکشی
کنن اون پسرا رفته بودن . منم پنجره رو بستمو تو دلم مینا رو نصیحت کردم . آخه از ریخت و قیافه اون
پسرا میریخت که اینا مثبت نیستن . سن اشون هم زیاد بود .
روزها همین طور میگذشت و من روز به روز از نگین بی خبر بودم . بعضی وقت ها یکی دوتا اس ام اس به
هم میزدیم ولی در حد سلام علیک بود . این که نمیشد
داشتیم به خرداد نزدیک میشدیم . داشت امتحانات خودشو نشون میداد . بازم اضطراب قبل امتحان
شروع میشد .
ولی من تو درسام افت کرده بودم . چون فکر و خیال نگین نمیزاشت به درسام برسم . یعنی هر کس
دیگه ای هم جای من بود رفوزه میشد . واسه امتحانات خرداد آمادگی نداشتم .
روزهامون گذشت و گذشت تا این که آخرای اردیبهشت ماه بود . همیشه این یه رسمیه بین معلم ها که
آخرای اردیبهشت ماه یه امتحان دستهه جمعی میکیردن تا دانش آموزا برای خرداد آماده باشن . این نه تو
مدرسه ما بلکه تو تمام مدرسه های دبیرستانی و راهنمایی انجام میشه .
یه روزی یه اتفاقی افتاد که اصلا باورم نمیشد . اصلا فکرشم نمیکردم . حتی فک میکردم محاله .
اون روز من وقتی از مدرسه برگشتم خونه مینا با مامانش اومده بودن خونه ما . انگار نه انگار که اتفاقاتی
بین ما افتاده بود . انگار نه انگار که مامانش با مامان من دعواشون شده بود . وقتی رسیدم خونه و در رو
که آبجیم باز کرد . وارد خونه که شدم شکه شدم . بدون سلام و علیک خودمو رسوندم به اتاقم و فکر و
خیال برم داشت . اصلا فکرش رو نمیکردم .
لباس هامو عوض کردم و به بهانه غذا رفتم آشپز خونه . ولی وقتی میخواستم برم آشپزخونه مامان مینا
سلام داد . منم جوابش رو دادم . مامانم گفت : رضا مینا تو درساش مشکل داره و دختر خاله اش هم
خونه شون دوره نمیتونه بره . میتونی کمکش کنی . فردا امتحان داره . من جواب مامانمو ندادم . بعد
مامانم شروع کرد به صحبت کردن با مامان مینا . مینا هم نشسته بود و عین بچه کوچولو ها داشت
آجیل میل میکرد . تو دلم گفتم : روتو برم دختر ...
از اون بدتر مامانش که اصلا خجالت سرش نمیشه و بعد اون جریان پا شده اومده خونه ما .
مامانم بازم گفت . و من مجبور شدم جواب مامانم رو بدم گفتم : مامان من خودم امتحان دارم . وقت
نمیکنم که .
مامانم گفت : تو بعد از ظهری فردا صبح پا میشی نگاه میکنی . تو کمک مینا کن چون اصلا از درسش
هییچی سر در نیاورده .
به اجبار مامانم اومدم کنار مینا رو مبل نشستم . و کتابش رو گذاشت رو میز و باز کرد . گفتم کجا مشکل
داری ...
به خاطر این که نمیخواستم حرفاشو گوش کنم نزاشتم بیاد اتاقم . رابطه منو مینا قبل از اون اتفاق مثل
رابطه داداش و آبجی بود . اصلا فکر نامحرمی نمیکردیم . ولی به نظر من بعد اون اتفاق این رابطه پاره
شده بود . ولی مثل این که اشتباه میکردم . من دیگه روم نمیشد به چشمای مینا زل بزنم و حرف دلمو
بزنم . چون مامانش کنارش نشسته بود .
سرمو انداختم پایین و شروع کردم به توضیح دادن درسش . مامانم هم با مامان مینا گرم صحبت بودن .
من توضیح دادم تا اینکه ازش خواستم بقیه اش رو خودش حل کنه . دیدم خوب یاد گرفته . (شایدم از اول
خوب یاد گرفته بوده اصلا مشکلی تو درساش نبوده برای چی اومده بوده خونه ما خدا میدونست)
وقتی تموم شد . ازم تشکر کرد . و مامانش گفت : خب مینا خوب یاد گرفتی ؟
مینا گفت : آره . دستش درد نکنه .
مامانش گفت : خب ما دیگه میریم . رضا دستت درد نکنه . خدافظ . رفتن
این یه اتفاقی بود که اصلا تصورش نمیکردم اتفاق بیفته . مگه این که تو خواب . جالبترین اتفاق بعد سال
جدید بود واسم . مینا و مامانش رفتن . ولی اگه اتفاق قبلی منو مینا نیفتاده بود . اگه ما بازم مثل
داداش و آبجی بودیم . الان کلی سوال ازش میکردم . کلی حرف داشتم که بهش میزدم...
|
امتیاز مطلب : 195
|
تعداد امتیازدهندگان : 42
|
مجموع امتیاز : 42